گر درختی از خزان بی برگ شد

گر درختی از خزان بی برگ شد
يا کرخت از سورت سرمای سخت

هست اميدی که ابر فرودين
برگها روياندش از فر بخت

بر درخت زنده بی برگی چه غم؟
وای بر احوال برگ بی درخت

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسير ... من گرفتم تو نگير

چه اسيری كه ز دنيا شده ام يكسره سير …  من گرفتم تو نگير

بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير … ياد آن روز بخير

زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير … من گرفتم تو  نگير

ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم … تك و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجير … من گرفتم تو  نگير

بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان … بودم از جمع خوشان

خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقير … من گرفتم تو نگير

ای مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرم

زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصير … من گرفتم تو نگير

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم … مستحق لگدم

چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير … من گرفتم تو  نگير 

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام … خر همسر شده ام

می دهد يونجه به من جای پنير … من گرفتم تو نگير