تبليغاتX
شعر و ادب پارسی
شعر و ادب پارسی
آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار از دست رفت صبرم، ای ناقه پای بردار

ای ساربان، خدا را؛ پیوسته متصل ساز ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار

در کیش عشق بازان، راحت روا نباشد ای دیده اشک می ریز، ای سینه باش افگار

هر سنگ و خار این راه سنجاب دادن و قاقم راه زیارت است این، نه راه گشت بازار

با زائران محرم، شرط است آنکه باشد غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار

ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم این نکته ها بگیرید، بر مردمان هوشیار

در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار

در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 13:3  توسط سعيد  | 

شنیدم که دزدی زبل نیمه شب     ربود از طویله خر مش رجب

رجب تا که شستش خبر دار شد    جهان پیش چشمش شب تار شد

درون طویله دو زانو نشست          زمین و زمان را دم فحش بست

یکی گفت تقصیر از آن توست          که قفل طویله نبستی درست

یکی گفت گیرید معمار را                 بنا کرده کوتاه دیوار را

یکی گفت تقصیر از شحنه هاست      که هر روز بر پا چنین صحنه هاست

یکی گفت: نه، بوده تقصیر خر         چرا ؟ چون که می کرد اگر عر و عر

و یا یک کمی جفتک و گرد و خاک       مسلم که آن دزد می زد به چاک

شنیدم که با غیض مشدی رجب       در آن بین می گفت : یاللعجب

که هر کس به نوعی ست در اشتباه        فقط دزد در این میان بی گناه

قلم دست هالو چو در کار شد            بدانید تاریخ تکرار شد

شنیدم که در حومه ی اصفهان          به شهری که نام خمینی بر آن

به دست گروهی از اشرار پست       حریم خصوصی مردم شکست

نه در شب، که در روز جمعی پلید      به دستان خود فاجعه آفرید

نه از چوب قانون هراسی به دل       نه از آدم و آدمیت خجل

شنیدم که فرمود شیخ الانام    نبودند زن ها علیه السلام

و آن دیگری گفت: از مرد و زن       همه مست بودند در انجمن

یکی گفت: آن جا به جای نماز   همه بوده مشغول آواز و ساز

یکی گفت : الحق که مردانشان   ز غیرت نبردند هرگز نشان

یکی از بزرگان صنف پلیس    چنین گفت با لحن رک و سلیس

 که تحقیق کردیم بسیار زود    «حجاب زنان» مشکل کار بود

خلاصه همه بوده تقصیر کار    به جز آن تجاوز گر نابکار

کجایی ببینی عمو مش رجب   که ما خوش بتازیم ، دنده عقب

 اگر در دهات تو خر می برند     در این خطه ناموس را می درند
   
جلو روی شوهر ، برادر، پدر    تجاوز نمایند بی دردسر 
 
چرا این همه ظلم و هتک زنان     در املاک آقا امام زمان
محمدرضا عالی پیام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 8:54  توسط سعيد  | 

هرچه محسوس است او رد مي‌کند                 وآنچه نا پيداست مَسنَد مي‌کند
عشق او پيدا و معشوقش نهان                      يار بيرون، فتنه او در جهان
 اين رها کن عشق‌هاي صورتي                      نيست بر صورت، نه بر روي ستي
 آنچه معشوق است صورت نيست آن              خواه عشق اين جهان، خواه آن جهان
 آنچه بر صورت تو عاشق گشته‌اي                  چون برون شد جان چرايش هشته‌اي؟
 صورتش بر جاست اين سيري زچيست            عاشقا واجو که معشوق تو کيست
آنچه محسوس است اگر معشوقه است          عاشقستي هر که او را حسّ هست
چون وفا آن عشق افزون مي‌کند                    کي وفا صورت دگرگون مي‌کند؟
 پرتو خورشيد بر ديوار تافت                           تابش عاريتي ديوار يافت
در کلوخي دل چه بندي‌ اي سليم                  واطلب اصلي که تابد او مقيم



مولانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 11:32  توسط سعيد  | 

بازديدم که ظالمان بودند
در جهان هفته‌اي نياسودند

زانکه او ظالم و مسلمان بود

خلق‌، عاجز، خداي ناخشنود

چشم دل بازکن زروي يقين

ظلم حجاج (‌و) عدل کسري بين

اين يکي کافر و پسنديده

وين مسلمان ولي نکوهيده

ظلم از هرکه هست نيک‌،‌بد است

وانکه ار ظالم است نيک بد است

هر کجا عدل روي بنمودست

نعمت اندر جهان بيفزودست

هر کجا ظلم رخت افکنده است

مملکت را زبيخ پرکنده است

عدل بازوي شه قوي دارد

قامت ملک مستوي دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 22:54  توسط سعيد  | 

آن شنيدي که از سر سوزي
گفت عيسي به همرهان روزي

زين جهان دل به طبع برداريد

مهر او جمله کينه انگاريد

که جهان زودسير و بد مهر است

همه خاري ست اگر چه‌گلچهراست

همه معشوقه‌ايست عاشق کش

عاشق او خرد ندارد و هش

دايه‌اي دان که هر که را پرورد

خون پرورده را بريخت و بخورد

تا جهان است کارش اين بوده‌است

رسم و آيينش اينچنين بوده است

آن کزو زاد و آنکه از تو بزاد

هر دو راکشت و تو بدو شده شاد

او به آزردنت چنين مايل

تو درو بسته دل زهي غافل‌!

دل منه بر جهان‌که آن نه نکوست

اوترا دشمن و تو او را دوست

گر بماني در اين جهان صد سال

بي غم و رنج جفت نعمت و مال‌،

روزي آيد که دلفگار شوي

خستهء زخم روزگار شوي

چيست‌ نام جهان سراي مجاز

در سراي مجاز جاي مساز

کار و بار جهانيان هوس است

وتن همه طمطراق يک نفس است

من بر اين کار و بار مي‌خندم

دل در اين روزگار چون بندم

چون نداني‌که چند خواهي پست

اين همه طمطراق بيهده چيست‌؟

از پي يک دو روزه عمر قصير

چند هيزم کشي به قعر سعير؟

زين جهانت بدان جهان سفرست

گذرت راست بر پل سقرست

غم اين ره نمي‌خوري چه کنم‌؟

هيمه با خود همي بري چه‌کنم‌؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 22:51  توسط سعيد  | 

شعری از فریدون حلمی که برخی به اشتباه آن را متعلق به مولانا جلال الدین محمد بلخی می دانند


نه سلامم  نه علیکم
نه سپیدم   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقیتو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی  بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 16:51  توسط سعيد  | 

به حضرت داوود (علیه السلام) وحی آمد: ای داوود خانه را پاک گردان تا بر تو مهمان آیم.
عرض کرد: خدایا، آن خانه کدام است که لیاقت پذیرایی تو را دارد؟
خداوند فرمود: دل بندۀ مؤمن.
عرض کرد: ای دانای توانا، چگونه پاک گردانم؟
خداوند فرمود: آتش عشق در او زن تا هرچه غیر ماست سوخته گردد.

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
یا ز جــانان یا ز جــان بایــد کــه دل بـرداشــتن
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 18:59  توسط سعيد  | 

عقل کجا پی برد شیوه‌ی سودای عشق







 باز نیابی به عقل سر معمای عشق
عقل تو چون قطرهای است مانده ز دریا جدا







 چند کند قطرهای فهم ز دریای عشق
خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد        







هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق
گر ز خود و هر دو کون پاک تبرا کنی







 راست بود آن زمان از تو تولای عشق
ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم
       





خام بود از تو خام پختن سودای عشق
عشق چو کار دل است دیده‌ی دل باز کن







جان عزیزان نگر مست تماشای عشق
دوش درآمد به جان دمدمه‌ی عشق او







گفت اگر فانیی هست تو را جای عشق
جان چو قدم در نهاد تا که همی چشم زد







از بن و بیخش بکند قوت و غوغای عشق
چون اثر او نماند محو شد اجزای او







جای دل و جان گرفت جمله‌ی اجزای عشق
هست درین بادیه جمله‌ی جانها چو ابر







قطره‌ی باران او درد و دریغای عشق
تا دل عطار یافت پرتو این آفتاب







گشت ز عطار سیر، رفت به صحرای عشق
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 21:52  توسط سعيد  | 

یاد دارم در غروبی سرد سرد                  می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد:کهنه قالی می خرم              دست دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم              گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست           عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در خانه نیست          ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود                اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید               گفت:آقا سفره خالی می خرید؟

منبع: http://cafeclassic.ir/thread-80-post-4691.html

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 2:43  توسط سعيد  | 

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی. 
چه خوش گفت زالی به فرزند خویشچو دیدش پلنگ افکن و پیل تن
گر از عهد خردیت یاد آمدیکه بیچاره بودی در آغوش من
نکردی در این روز بر من جفاکه تو شیر مردی و من پیرزن

 گلستان سعدی


فکر کنم لازمه در مورد کلمه زال توضیح بدم

زال در این بیت معنی انسان پیر رو داره

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 10:35  توسط سعيد  |