![]() |
![]() |
|
| شعر و ادب پارسی |
|
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست بیار باده که بنیاد عمر بر بادست غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب سروش عالم غیبم چه مژدهها دادست که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتادست نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر که این حدیث ز پیر طریقتم یادست غم جهان مخور و پند من مبر از یاد که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست رضا به داده بده وز جبین گره بگشای که بر من و تو در اختیار نگشادست مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوز عروس هزاردامادست نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل بنال بلبل بی دل که جای فریادست حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ قبول خاطر و لطف سخن خدادادست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:0 توسط سعيد |
|
مولوی |
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:11 توسط سعيد |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:46 توسط سعيد |
|
|
دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود خیالش لطفهای بیکران کرد چرا چون لاله خونین دل نباشم که با ما نرگس او سرگران کرد که را گویم که با این درد جان سوز طبیبم قصد جان ناتوان کرد بدان سان سوخت چون شمعم که بر من صراحی گریه و بربط فغان کرد صبا گر چاره داری وقت وقت است که درد اشتیاقم قصد جان کرد میان مهربانان کی توان گفت که یار ما چنین گفت و چنان کرد عدو با جان حافظ آن نکردی که تیر چشم آن ابروکمان کرد حافظ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:12 توسط سعيد |
|
|
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست مست از می و میخواران از نرگس مستش مست در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلند او بالای صنوبر پست آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست بازآی که بازآید عمر شده حافظ هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست حافظ
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:16 توسط سعيد |
|
|
من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرم طاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرم از دست او جان میبرم تا افکنم در پای او تا تو نپنداری که من از دست او جان میبرم تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگ دل هر لحظه از بیداد او سر در گریبان میبرم خواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو بران طوعا و کرها بندهام ناچار فرمان میبرم درمان درد عاشقان صبرست و من دیوانهام نه درد ساکن میشود نه ره به درمان میبرم ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن تو بار جانان میبری من بار هجران میبرم ای روزگار عافیت شکرت نکردم لاجرم دستی که در آغوش بود اکنون به دندان میبرم گفتم به پایان آورم در عمر خود با او شبی حالا به عشق روی او روزی به پایان میبرم سعدی دگربار از وطن عزم سفر کردی چرا از دست آن ترک خطا یرغو به قاآن میبرم من خود ندانم وصف او گفتن سزای قدر او گل آورند از بوستان من گل به بستان میبرم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:29 توسط سعيد |
|
|
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کردهام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست سرها بر آستانه او خاک در شود حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:31 توسط سعيد |
|
|
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را چنان دریای بیپایان شود بیآب چون هامون شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون مولانا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:24 توسط سعيد |
|
|
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد عالم از ناله عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد محترم دار دلم کاین مگس قندپرست تا هواخواه تو شد فر همایی دارد از عدالت نبود دور گرش پرسد حال پادشاهی که به همسایه گدایی دارد اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست شادی روی کسی خور که صفایی دارد خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند و از زبان تو تمنای دعایی دارد حافظ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:29 توسط سعيد |
|
|
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در این دامگه حادثه چون افتادم من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض به هوای سر کوی تو برفت از یادم نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 20:19 توسط سعيد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
| نویسندگان |
|
سعيد علي شکري |
| پیوندها |
|
آهنگسازی و میکس |
|
RSS
|